عجب خوش شانسی
عجب خوش شانسیپیر مرد
روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب
داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه
همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد
آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت
فرارکرد!
ادامه مطلب کلید کنید.
ادامه مطلب کلید کنید.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 16:48 توسط مصطفی فراهانی
|
مدیر وبلاگ مصطفی فراهانی